تبليغاتX
آغاز یک زندگی جدید

آغاز یک زندگی جدید

68:300

کلی نوشتم و همش پرید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 19:46  توسط گلابی  | 

68:00

دلم میخواد به ملت  افطاری بدم.اگه به من باشه دوست دارم  همسایه های ساختمون رو /فامیل شوهرم رو و فامیل خودم رو همه رو یه زمان دعوت کنم.تو ماه رمضون  فقط از طرف مامانم و خواهرم افطاری دعوت شدیم.خلاصه تو این چند روز باقی مونده از ماه رمضون سعی میکنم در یک عملیات انتحاری یه مهمونی بدم.

امشب مهمون خواهرم هستیم.تمام خانواده خودمون (خواهر برادرهام ) و خانواده عروس و داماد هاش رو دعوت کرده .فکر میکنم 40 نفر باشیم.واما ما تو این مهمونی نقش مهمی داریم .چون مهمونی خونه ما انجام میشه:)!!ازا ونجا که امروز پنج شنبه هست و ما هم هر اخر هفته میریم ییلاق :) قرار شده خواهرم این افتخار رو به ما بده :(!!!!!!!!!!!!!

چند روزی بود که تو محل ما شایع شده بود که ماهواره ها رو جمع میکنن.همه تو تلاطم بودند که چکار باید کرد. یکی لج کرد و جمع نکرد و یکی زودتر از مامورها جمع کرد.

به اسم مامورهای شرکت گاز میان در خونه و به محض باز شدن در ،مامورها هجوم میارن تو خونه و دیشها رو جمع میکنن.تو ساختمون ما /همه به هم سپردیم که کسی در رو باز نکنه.یکی دو روز زنگهامون رو خاموش کرده بودیم.دیروز که روشن کردیم همون اول صبح مامورها ریختن تو خونه ما.بچه طبقه دوم بهشون آمار داده بود که کلید پشت بوم دست طبقه پنجمه.اینها هم مستقیم اومدن در خونه ما..من که تا سحر بیدار بودم  و هیچ وقت به این مفتی ها وسط روز از خواب بیدار نمیشدم با صدای زنگ اینها بیدار شدم.(کار خداا)!:)

از تو ایفون دیدم مامورها به صف وایسادن پشت در خونه ما / جلوی اسانسور!10نفری مشدند..چنان خواب از کله من پرید که هنوز که هنوزه بعد از 20 ساعت از ترسم هنوز چشمام رو هم نرفته .تا درو باز کردم یکیشون گفت کلید پشت بوم رو بده.من اول اومدم اینها رو دست بندازم.گفتم کلیداینجا  نیست /حالا فکر میکردم اینها هم الان میگن ببخشید از خواب بیدارتون کردیم  و میرن!رییسشون به سربازه گفت  برو میلگرد و تیشه رو بردار بیار.میخواستن در رو بشکنن.منم از ترس این که ضرر نزنن به مالمون و سرو صدا راه نندازن/ زود تسلیم شدم وکلید رو بهشون دو دستی  تقدیم کردم.

نکته جالب اینجا بود که 10 تا دیش بالا بود. روز قبل همه رو جمع کرده بودیم .هیچ اثری از سیم و گچ به جا نذاشته بودیم.فقط یکیش رو چون سیمان گرفته بودیم کنده نشده بود.اومدن همون یکی رو کندن و بردن.از پنجره نگاه کردم بیرون /یک لشگر مامور تو خیابون بودند.چقدر دلم میخواست ازشون عکس بگیرم.ترسیدم خدا وکیلی ...چندتاشون چشم از پنجره بر نمیداشتن.منم پر رو پر رو  وایساده بودم نگاشون میکردم ..

یه چیز دیگه/همسایه دیوار به دیوار ما یکی از آیت الله ها هست که اسمش رو نمییارم.روی پشت بومشون  چند تا دیشه.خونه شون یه مدلیه.آخه یه پشت بوم نداره.چند تا داره.احتمالا اندرونی بیرونیه  نقشه ی خونه ش.تو این هفته این همه بگیر بگیر بود.اما برای این حاج اقا آب از آب تکون نخورد!..چی بگم ..شاید ما استفاده نادرست میکنیم ازماهواره...!!!!


قرار بود دوباره نصب کنیم ماهواره مون رو که میگن بعد از پاکسازی دوباره با هلیکوپتر عکس برداری میکنن.اگر مجدد کسی گذاشته باشه جریمه داره و فلان وبهمان.

من دیگه برم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 4:18  توسط گلابی  | 

68.300


+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1390ساعت 22:49  توسط گلابی  | 

68:200

دم افطار وزنم به 67:200 میرسه.

ورزش رو کنار گذاشتم.البته یکی دوماهی هست که این کار خدا پسندانه رو کردم.بعد از ماه رمضون دوباره شروع میکنم.

هفته گذشته دبی بودیم.خیلی عالی بود.زمان کوتاه بود.اتفاقهای جالب خیلی زود پی در پی هم میگذشت  و من الان در حسرت اون لحظه ها دارم میسوزم و میسازم.:(

هتل ابن بطوطه بودیم.جلوی هتل یه مرکز تجاری بود که لباسهاش خیلی بد بود.از اونجا فقط یه کم لوازم ارایش و خورده ریز  گرفتم.

پارک ابی (wild wadi)اونجا خیلی با حال بودیم و از اونجا که من نمیخواستم حجابم رو بردارم  کاملا پوشیده بودم.اونجا مایو اسلامی داشت.ولی خیلی گرون بود.دو تا گیره خریدم برای این که آب تو بینی نره 24 هزار تومن.از همین ها که اینجا فکر کنم 500 تومن قیمتشه.

استخر جمیرا هم رفتیم .اونجا هم خوش گذشت.  

مول امارات که اصلا جای خودش رو داشت.یه  فضای مصنوعی برف و کوهستان که با یه سردخونه ی خیلی بزرگ درست کرده بودند. تله کابین و اسکی و تویوپ و از این چیزا داشت.انقدر سرد بود که طاقت نیاوردیم و زود اومدیم بیرون.در کل به ازای پول بلیطی که داده بودیم  نتونستیم خیلی استفاده کنیم.برای پارک آبی که شوهرم حساسیت فصلیش گل کرده بود و فن وفن میکرد و سردرد گرفته بود. برای این برف  بازیه هم چون انگشتهای پاهامون یخ کرده بود نتونستیم بیشتر از 2 ساعت بمونیم.

امروز پنج شنبه هست و طبق معمول شوهرم میگه بریم باغچه خارج از شهرمون.اونجا به هوای روزه هامون باید قبل از ظهر فردا برگردیم خونه یا این که تا نزدیک شهر بیاییم  وصبر کنیم  بعد از اذان ظهر دوباره  برگردیم.

مصیبت داره ماه رمضون اونجا.شوهرم میگه همسایه ها ی ساختمون رو ببریم .ولی من قبول نمیکنم.حوصله مهمونداری ندارم زبون روزه.تا حالا هر کی اومده اونجا خودش کار خودش رو کرده.حوصله ندارم یارو بشینه اونجا من پذیراییش کنم.عروس که نمیخوام پا گشا کنم!

از طرفی همسایه ها مشتاقند که دعوتشون کنیم.دختر خواهر شوهرم طبقه اول زندگی میکنه .دیشب میگفت هر وقت من وشوهرم خواستیم بیایم کسی دیگه رو دعوت نکنید که ماراحت باشیم.منظورش از کسی دیگه خانواده ی من هست و من خیلی بهم برخورد.نکبت انگار اگر پدر و مادر من یا خواهر برادرم  بیان اونجا جای اینو تنگ میکنن.حالا زبون روزه نمی خوام چیزی بگم.اگر خانواده ی من اونجا باشن من خیلی راحتم.همه کارها رو اونها انجام میدن.ولی اگر از طرف همسرم مهمون بیاد هیچ کی دست به سیاه و سفید نمیزنه و من میمونم با کمر دردم و این همه کار.

مامانم شیمی درمانیش رو شروع کرده و اصلا حال خوشی نداره.دیروز رفتم خونه ش و بنده خدا اصلا حوصله نداشت.گفت موهام داره میریزه پایین .بهم گفت کاش برای من کلاه گیس آورده بودی از دبی.گفتم از همین جا برات میخرم.گفت هر وقت میرم حموم گریه میکنم.دلداریش دادم که سلامتیت مهم تره تا موهات وباید این دوره رو طی کنی.

میگفت من که نمیتونم روزه بگیرم .شما افطاری بیایید اینجا  که من ثواب ببرم از این ماه.

دیگه نمیتونم ادامه بدم.اشک تو چشام جمع شده.............


+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 14:31  توسط گلابی  | 

67:300

زیاد حس نوشتن ندارم.

هفته دیگه میریم سفر.سه شنبه میریم تا جمعه.

این چند روزه سرم شلوغ بود.دائم بیرون بودم برای خرید.

یه باغچه داریم که خارج از شهرمونه.تابستونها اونجا خیلی حال میده.شهر خودمون که جهنمه.به خاطر کلاس بچه ها مجبورم اینجا باشم.پنج شنبه ها میریم اونجا .معمولا اونجا مهمون داریم.عاشق شبهای اونجا هستم.صدای سگ و شغال و جیر جیرک و رودخونه ودرختهاو..!!خلاصه طبیعت  زیبایی داره.

من نمیدونم چطور شده وزن من یه تکونی به خودش داد.یک کیلو کاهش خیلی خوشحالم کرده.امیدوارم ماه رمضون هم لاغر بشم.عجب ماه رمضونی در پیش داریم.گرم وطولانی.




+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 21:47  توسط گلابی  |